آموزش قرآن وعربی

مطالب درسی قرآن وعربی متوسطه یک

آموزش قرآن وعربی

مطالب درسی قرآن وعربی متوسطه یک

آموزش قرآن وعربی

سلام این سایت برای شما دوستان علاقه مند به قرآن و عربی ساخته شده تا مطالب مورد نیاز شما را در اختیار شما قرار دهد .از نظرات خوبتان ما را محروم نکنید.

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آثار و تالیفات زمان انقلاب» ثبت شده است

خاطرات کودکی از زمان انقلاب

مجید حاجی اکبری | سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۲، ۰۳:۴۶ ب.ظ

 خاطرات کودکی از زمان انقلاب :سلام:اینجانب مجید حاجی اکبری خاطراتی را که از زمان انقلاب به ذهن دارم برای شما بیان می کنم.

بنده متولد 1352هستم . وچیزهایی را که به خاطر می آورم ، شاید زیاد دقیق نباشد ،چون آن زمان بنده فقط پنج ساله بودم.

منزل ما در روستایی حوالی دماوند بود وآن زمان جمعیت زیادی نداشت.روبروی خانه ما قبرستان آبادی بود که از وسط آن خیابانی می گذشت .

در سال 57 موج انقلاب به روستای ما هم رسید .در روستا مردم دو دسته بودند عده ای طرفدار شاه خائن بودندکه تعدادشان خیلی کم بود وعده ای طرفدار امام خمینی بودند .

یک روز که برای نماز همراه مادرم به مسجدرفتیم عده ای رادیدم که کنار مسجد چراغ تراکتورهایشان راروشن کرده بودند وبا هم فریاد می زدند جاوید شاه . بعد از نماز ازمسجد که بیرون آمدیم آنها رفته بودند داخل یک خیابان دیگر صدای جمعیّتی می آمد که فریاد می زدند( مرگ بر شاه) (بختیار بختیار نوکر بی اختیار)(تاخون دررگ ماست خمینی رهبر ماست) ( یا مرگ یا خمینی) .تعداد آنها از طرفداران شاه بیشتر بود. مادرم گفت : تند تر برویم که الآن درگیری پیش می آید با سرعت که دور می شدیم دیدم که طرفداران شاه به سمت آنها میرون وشعار خودشان را فریاد می زنند .

به خانه که رسیدیم از پدر ومادرم سوال کردم امام خمینی کیه ؟ پدرم گفت: اون مرد خداست ومیخواد شاه زور گو روازمملکت ما بیرون کنه .و...

بااین حرفهای پدرم ،من هم طرفدار انقلاب شدم .چند عکس شاه راکه تو کمد منزل داشتیم ،برداشتم یکی از آنها که بزرگتر بود گرفتم وبا قیچی گوشهای شاه رو از توی اون جدا کردم .دوتا سوراخ بزرگ کنار اون در آوردم .بابام گفت: چه کار میکنی گفتم: می خوام گوشهای الاغمون رو از این دو تا سوراخ بیارم بیرون . باباومامانم هر دو خندیدند وگفتند: عجب فکر بکری،آفرین .

الاغ تو حیاط بود .رفتم وبا کمک پسر عمه ام آقا محمود(که اون زمان نه یا ده سالش بود)گوشهای الاغ رو از سوراخهای عکس بیرون آوردیم خیلی گوشهای الاغ به شاه می اومد. پسر عمه ام بدون معطلی سوار الاغ شد ورفت جلوی جمعیت انقلابی. وقتی برگشت عکس نبود وخودش هم کتک خورده بود ولی کلی کیف کرده بود .میگفت شاه دوست ها حسابی عصبانی شده بودند.

چند روز بعد درنزدیکی منزلمان جمعیت زیادی از هر دو گروه در حال شعار دادن بودند .پسر همسایمون یک کاردستی جالب درست کرده بود که ماکت شاه رو ، با کارتون درست کرده بود وگوشهای اون رو گوش الاغ نقاشی کرده بود زیر اون دسته ای بود . وقتی که اون رو میکشیدیم دستهای شاه بالا وپایین می شد وزبونش هم می اومد بیرون.مابچه ها هم یاد گرفتیم.وچند تا شبیه اون رو درست کردیم.

به طرف جمعیت راه افتادیم که با ما حدود یک کیلومتر فاصله داشتند چند قدمی نرفته بودیم که ناگهان صدای شلیک گلوله جمعیت رو فراری داد یک نفر از طرفدارهای شاه کنار یک درخت داشت ادار می کرد که با صدای گلوله همان طور شلوار پایین ،پا گذاشت به فرار .وما کلی بهش خندیدیم.                                داشتیم جلو تر می رفتیم که عمویم ما را به خانه بر گرداند . می ترسید طرفدارهای شاه بلایی سر ما بچه ها بیاورند.چون صدای تیر اندازی اولین باری بود که در محله ما می پیچید همه وحشت کرده بودند.

از عمو پرسیدم چی شده"گفت عمو یزدان وافراسیاب از تهران اومدند وبا طرفدارهای شاه درگیر شدند وچون اسلحه داشتند تیر هوایی زدند وطرفدارهای شاه رو فراری دادند.

داستان از این قرار بود که پسر عموهای پدرم .که درتهران کمیته تشکیل داده بودند به روستا می آیند تا سری به خانواده شان بزنند. چون عکس امام رو جلوی ماشین زده بودند . به روستا که می رسند. طرفداران شاه خواستند عکس امام رو از جلوی ماشین بردارند که با آنها درگیر می شوند وخبر نداشتند که این دو از فرماندهان انقلاب هستند.

از اون روز تا پیروزی انقلاب که چند هفته طول کشید کسی دیگه طرفدارهای شاه رو تو خیا بون ندید. که به نفع شاه تجمع کنند. وحساب کار دستشون اومد

یک روز هم جنازه یک شهید رو از تهران آوردند او کودکی بود که توسط نیروهای گارد شهید شده بود نامش مسعود مرتضی قلی بود .جمعیت زیادی از طهران وروستاهای اطراف پیکر او را تشیع کردند که تا آن زمان من چنین جمعیتی ندیده بودم .همه شعار می دادند( این سند جنایت پهلوی است )(تا خون در رگ ماست خمینی رهبر ماست) و...

این را هم بگویم که محله ما پاسگاه یا کلانتری نداشت.

انقلاب که پیروز شد همه جشن گرفتند وما سخنرانی امام رو از رادیو شنیدیم وخیلی خوشحال بودیم.

  • مجید حاجی اکبری